زندگی زیباست ... به شرط آنکه زیبا شناس خوبی باشی ...
http://s1.picofile.com/file/7673469244/91_12_8_4_.jpg
http://s3.picofile.com/file/7673469993/DSC05454.jpg
http://s2.picofile.com/file/7656016876/Pishol_1_.jpg
http://s2.picofile.com/file/7656017311/Pishol_2_.jpg
بچه ها سلام
میخوام امروز از کسی تشکر کنم که دوران کودکیم به او ربط داره !
کسی که یکی از همبازی های همیشگیم بوده
و تا میدیدمش
درونم از خوشحالی موج میزد و چهره ام می خندید ...
او ... دخترخاله ام است ... نه فقط دخترخاله ... بلکه ...
اسمش {( ف - ر - ش - ت - ه )} است !
کسی که واقعا از ته دل دوسش دارم و احترام زیادی براش قائلم !
فرشته ای که تو دوران نوجوانی هم برام همبازی خوبی بود .
هر روز که بزرگتر می شد شیرین تر از قبل می شد
و همیشه با خودم می گفتم :
خدایا کاش یه آبجی کوچولو داشتم عین فرشته ...
این حرفم از ته دل بود . یه آرزوی معصومانه ...
چرا که آبجی کوچولو ندارم و آرزوی داشتنش تو دلم مونده بود ...
آرزویی که تو سن ۱۷-۱۸ سالگی یه جورایی به واقعیت تبدیل شد !!!
چون یه شب تو خونه ی خالم اینا یه بحث جالب پیش اومد و
متن اون بحث من و فرشته بودیم ... بحثی که عین فیلم هندیا
فهمیدم من داداش فرشتم و اون آبجی کوچولوی منه
وااای خدا ... باورم نمی شد !
دلیلش این بود که تو دوران شیرخوارگی
به خاطر اختلاف سنی کم من و فرشته
شیر مامان همدیگه رو خورده بودیم و از دید اسلام
خواهر و برادر به حساب میومدیم
دیگه فرشته فقط دخترخالم نبود ..
بلکه آبجی کوچولوی مهربونمم شده بود
آبجی کوچولویی که وقتی هر ساله می رفتیم
زیر چادر برای تفریح عید - تا می دید تنهام
صدام می زد و می رفتیم بازی کنیم
مخصوصا این سال آخر ( عید ۹۱ ) چون تنها بودم
واسم سنگ تموم گذاشت و همیشه با هم یا والیبال میکردیم
یا می رفتیم کوه یا بدمینتون میکردیم !
بدمینتونی که یکی از رشته های ورزشی هردومون بود و
رقیب قوی و باهوشی بود واسم ...
آبجی فرشته یادته ؟؟؟ چه روزای قشنگی رغم خوردن ...
راستی بچه ها
آبجی فرشته ی من الان تو سنندج دانشجوه
دلم واسش خییییییییلی تنگ شده ...
انقد دوسش دارم که خودش نمی دونه ...
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
کاش زودتر درسشو تموم کنه و برگرده شهر خودمون ...
چون دلتنگی واسه یه داداش برای آبجی کوچولوی دوس داشتنیش
که خیلی دیر فهمیده خواهرشه خیییلی سخته
تقدیم به آبجی عزیزم
که وااااقعا یه فرشتس
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوست دارم
دوستای باوفا و با معرفتم که هیچوقت تنهام نزاشتین سلام ...
ضمن خیر مقدم و خوش آمدگویی به خودم جا داره که بازگشت غرور آفرینانمو
به عرصه ی آپ کردن تو وبلاگ بعد از گذتشت دو ماه و ۱۲ روز که خودم رو
با این کار شگفت انگیزم سوپرایز کردم تبریک میگم !!!
امیدوارم منو به خاطر غیبت طولانیم ببخشید ...
البته ناگفته نمونه که هنوز نت خونگیم برقرار نشده اما خب ..
نمیخوام دیگه غیبتم تا این حد طول بکشه ! ![]()
در ضمن منتظر آپ بعدیم که عنوانش " تشکر از تاثیرگذارترین افراد تو زندگیمه " باشید .
دوستون دارم
![]()
![]()
![]()
دوستای با معرفتم سلام ...
قبل از هر چی باید بگم شرمنده اگه نمیتونم بیام پیشتون
چون نت ندارم و سرم خیییییییلی شلوغه ...
الانم به زور بیکار شدم .. ایشالا نظراتتونو تایید میکنم و جبران میکنم
من و آبجی مژده ی گلم با هم ديگه يه وب مشترك ساختيم
برا نوشتن علايق و دل نوشته هاي مشتركمون
خيلي خوشحال ميشم بياين بهمون سر بزنين
miracle-love.blogfa.com
راستي تبادل لينكم ميكنيم ...
دوستون دارم ....
ضمنا امروز دوستی من و مژی ۶ ماهه شد ...
سلام دوستان حالتون خوبه ؟
داداش امیرم ازم خواس بیام اینجا از تک تکتون بابت کامنتای قشنگی
که براش میفرستینو به یادشین تشکر کنم 
داداشم همتونو خیلی دوس داره به زودیم میاد نظراتونو تایید میکنه
و بهتون سر میزنه از دستش ناراحت نشین چون خیلی سرش شلوغه
کارای شرکتش ، اجرای تئاترش واس ماه رمضون
تقریبا تا 8 روز دیگم تراکشونو ضبط میکنن
خلاصه اصلا وقت نداره بیاد نت گف من بیام از همتون عذر خوایی کنم.
بوووووووووس 



مژی
سلام سلام صد تا سلااااام
هزار و سيصد تا سلاااااااااااااااااااااااام
حالتون خوبه دوستاي گلم ؟ سلومتين ؟ چه خبرا ؟؟؟
راستش واسه يه امر خير مزاحمتو شدم .. نه نه ببخشيد !!!
واسه دادن يه خبر مزاحم شدم
اونم اينه که چون اين روزا سرم خييلي شلوغ شده
بنا به دلايل زير :
۱ - چون واسه رمضان امسال تئاتر برگزار ميکنيم
در مورد حضرت علي (ع) و منم
هم داراي نقش هستم و هم مدييييير صحنه تشريف دارم
تو رو خدا تشویق نکنید
پس صبح روزاي زوج تمرين دارم .... فشررررررررده
به کارگرداني سااااام عزيييييز که خيييلي دوسش دارم
( این منم که دارم سامو کتک میزنم )
۲ - همزمان با تئاتر تو گروه موسيقي هم فعاليت دارم
که اونجا با بچه ها هم به صورت همخوان ميخونيم
اينجوري
و
هم مدير اجرايي هستم ... ماشالااااا
قابلی ندارم هاااا
و بااااز هم به رهبري دوست عزيزتر از جانم
الهي قربونش برم من
ساعات تمرين موسيقي ظهر روزاي فرده !!!!
و اگه خدا بخواد قراره تا آخر تابستون ۲ تراک رو بخونيم
۳ ـ اين تايستون به ياري خدا من و دوست قديميم يه شرکت زديم
که تو وقتاي بيکار ميرم شرکت ... شرکت ( پي وي سي )
ديوار پوش و سقف کاذب و ازين چيزا ...
و همش بايد به مشتري جواب بديم اينجوووري
۴ - شبا هم علاوه بر مطالعه و دل نوشته نویسی
ورزش ميکنم اينجوري
البته دو ساعت قبل از ورزش شاااااااااام ميخورم
۵ - و دليل آخر اينکه چون به نــــــ
ـــت دسترسي ندارم
پس تا اطلاع ثانويه خييييييييلي کم
ميام پيشـتون
دلم خيييييييييلي براتون تنگ شده
اينجا هم جا داره که همتونو ببوسم ... نه نه نه ...
استغفرالله
همتونو نميشه ببوسم !!!
چون اسلام اجازه داده فقط برادراي عزيزو ببوسم
فک کنم الکي اووج گرفتم
خواهراي گلم ببخشيد
راستي بهم سر بزنين هااااااااا
جبران ميکنم ...
این آپ اختصاص داره به تشکر و قدردانی ویژه از عزیزانی که
واسه آپ اخیرم به اسم " یک عاشقانه ی آرام "
با تموم وجود نظر دادن و تنهام نزاشتن
از جمله ی این عزیزان :
آبجی مجنون گلم
+
آبجی پرند که واقعا بنا به شرایطش میومد و واسم نظر میداد
+
آبجی مارال مهربونم که اونم به نوبه ی خودش سنگ تموم گذاشت
+
همه ی اونایی که اگه بخوام تک تک بگم میترسم کسی از قلم
بیفته و شرمندش بشم ...
اما یه تشکر و قدردانی ویژه از کسی دارم
که وجودش واسم خییییییییییلی با ارزشه
این شخص انقد خوبه که به حرف داداشش گوش میکنه
با معرفته ... دلسوزه ... مهربونه ... شیرین زبونه
بله ... اون آدم ... نه ... نه ... آدم نیست . چون یه فرشتست !
وااااااقعا خواهریشو در حقم ثابت کرده ...
اون فرشته کسی نیست جز :
آبجی کوچولوی مهربون و دوست داشتنیم :
" مژده "
مژی جان ازت ممنونم ...
به خاطر داشتنت خدا رو شکر میکنم
و این کاپ معرفت رو با تموم وجود میدم بهت
بترکه چشم حسووووووووووووووووووووووووووود
سااااااااااااام میکشمت
چون وقتی عاشقی ، کسی رو داری
که در نبودش دلتنگش بشی ...
کسی رو داری که وقتی ببینیش اشک شوق بریزی و
وقتی هم دوری ازش با اشک ماتم
واااااای چه حس خوبیه وقتی که دلت
از یه جای دیگه پره ، اما کسی رو داری که سرتو
به سینه ش بچسبونه و دلداریت بده ...
آخ چه کیفی داره وقتی کسی رو داری که آغوشش
همیشه به روت باز باشه تا هر وقت غصه دار شدی ،
خودتو پرت کنی تو آغوشش و آروم شی ... ![]()
واااااااای چقدر لذت بخشه وقتی کسی رو داری که
از ته قلبش دوست داشته باشه و همیشه بهت بگه
خیییییییلی دوست دارم عزیزم ...
آه ..............
خوش به حال اونایی که واااااااااااقعا عاشقن ...
![]()
![]()
![]()

خدایا ... یا دوباره عاشقم کن یا سر خودمو میشکنم ![]()
خدایا منو ببخش ... منو ببخش ...
میدونم این حرفم تکراریه اما امشب حالم خیلی بده ...
از خودم بدم میاد ؛ چون ایمانم نسبت به تو ضعیف شده
از خودم می ترسم ؛ چون نمیتونم خودمو
در برابر گناه محافظت کنم ...
خدایا میخوام دوباره توبه کنم ...
شاید عین دو سال پیش که توبه کردم ،
دوباره دستامو گرفتی ...
آه ... یادته هر روز وقتی باهات درد دل می کردم می گفتی
عزیزم الان از زندگیت راضی هستی ؟
منم از سر شوق می گفتم : خدایا دمت گرم
خدایا شکرت ، خدایا تو خییییلی خوبی ... خیلی
اما حیف که زود گذشت ... حیف ...
خدا جون میدونم تو خوبی ... میدونم بخشنده ای
به یگانگیت قسم اینارو نمیگم تا فک کنی شعار میدم ... نه
من بنده ی بدی هستم واست ؛ قبول ...
بی شرمانه گناه میکنم ؛ قبول ...
مدتیه که ازت دور شدم ؛ قبول ...
اما خدای خوبیها ازت میخوام دوباره اون روزای با تو بودن
واسم تکرار بشه ...
میدونم توقع زیادیه اما خدا جونم ،
خب دلم واست تنگ شده ...
تو میگی چیکار کنم ؟؟؟ جواب دلمو چی بدم ؟؟؟
یعنی میشه باز دستامو بگیری و
مواظبم باشی تا گناه نکنم ؟؟؟
یعنی میشه هیچوقت ازت جدا نشم ؟؟؟
خدایا میشه ؟؟؟؟
خدایا ... منو می بخشی ... آره ؟؟؟
" دوستان عزیزم تو رو خدا واسم دعا کنین "
خدا یه عشق بهم داد و بعد از سه سال تو آتیش
همون عشق سوختن ...
اونو ازم گرفت و بهم گفت : اشتباه شده ...
گفت : اونی که سه سال بهش وابسته شده بودی مال تو نبود ...
گفت : اونی که همیشه دلتنگش می شدی ...
اونی که هر شب واسش گریه می کردی ... مال تو نبود ...
گفت : اشتباهی دلتنگ شدم ...
گفت : اشکامو واسه اون کسی که نباید می ریختم - ریختم ...
بهم گفت : اشتباهی عاشق شدم .... اشتباهی ...
![]()
چقدر درد آوره وقتی زمستون که از راه میرسه ، با بارش بارون
یه خونواده پای شومینه در نهایت آرامش به سر می برند و
یه خونواده ی دیگه ، چون سقف چوبی خونشون چیکه میکنه ،
باید واسه جلوگیری از نریختن آب به کف زمین ،
از کاسه و قابلمه استفاده کنند !!!
چقدر درد آوره وقتی تو زمستونا یکی هر صبح که از خواب بلند میشه
با آب گرم دست و صورتشو می شوره و یکی هم باید از روی ناچاری
با آب سردی دست و صورتشو بشوره که انگار
با یه مشت یخ و برف این کارو میکنه ...
چقدر درد آوره وقتی یکی چون پول داره ، با ماشین شخصیش
میره دانشگاه و یکی هم چون نداره ، بعضی وقتا حتی به خاطر
نداشتن کرایه ی تاکسی ، مجبور میشه قید کلاسشو بزنه ...
چقدر درد آوره وقتی به یه نفر از ته دل خوبی کنی و ازش
هیچ انتظاری نداشته باشی جز اینکه فقط گاهی یادت کنه ؛
اما اون یه نفر در نهایت فراموشی به سر ببره و همه ی خوبیهاتو
با یاد نکردنت تو دل بی رحمش دفن کنه ...
چقدر درد آوره وقتی دلت واسه کسی که دوسش داری تنگ بشه ،
در حالی که دل همون یه نفر برای تو تنگ نشه ...
چقدر درد آوره وقتی که یکی رو بخای ولی به خاطر شرایط بد مالی
عشقت بره با دیگری ... ![]()
![]()
![]()
چقدر درد آوره وقتی که دلت پر غم باشه و نذاری کسی بفهمه ...
( این دو خط آخر مال من نیست ... دوستان تو نظرات بهم گفتن )
اولیش مال دوستم محسنه و دومی مال آبجی آواست ...
تموم قسمت های درد آورشو خودم تجربه کردم ...
اون قدیما یادته با هم دیگه کنار حوض کوچولوی خونه ی
مادربزرگ اینا آب بازی می کردیم ؟
وقتی خیس می شدم ، از ته دل می خندیدی و
شیرین تر می شدی ....... یادش به خیر ......
منم عمداً کاری می کردم تا هی خیسم کنی و
هی شیرین تر شدنتو تماشا کنم ..... یادته ؟
من یادمه ..... اما تو .....
اما تو انگار همه ی اون لحظات شیرینو فراموش کردی ...
تو الان حتی از دیدنم متنفر شدی ، چه برسه به اینکه
مثل گذشته به خیس شدنم از ته دل بخندی ...
.
.
.
.
راستی ...................
چقدر بزرگ شدی ...........
سلام عزیزای دلم
این پستمو اختصاص دادم به نشون دادن عکسهای خودم
تو ادامه ی مطلب میتونید عکسای جدیدمو ببینید ...
خوش تیپم نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( جدی نگیرید البته ... )
![]()
امشب دردناک ترین شب زندگی ام است ؛ چرا که امشب ،
خاطرات بغض آلودم به جنگ با دل معصومم آمده اند تا در این میان
شکست خورده ی واقعی من باشم و کاری جز نظاره کردن
از دستم بر نیاید ...
خاطراتی که با رفتن زیبای لایتناهیم ، تلخی اش را به اوج رساند و
مرا همچون شمعی عزادار در سوگ نشاند و سیاه پوشم کرد ...
امشب شبی را به یاد آوردم که با او زیر برگ های به خواب رفته ی
درختان به آرامی قدم می زدم . شبی که روی نیمکتی نشستیم و
به یکباره هق هق گریه اش بلند شد ... گفت : اشک های شوق اند !
من نیز سر روی شانه اش گذاشتم ... اشک های معصومانه اش را
بوئیدم و دستمالی را از جیب پیراهن چروکیده ام بیرون آوردم و
اشک هایش را به آرامی پاک کردم ...
آن شب آدم دیگری شده بودم ... شبی که عشق را دیدم ...
شبی که ای کاش هرگز در تقویم سرنوشت جای نمی گرفت ...
چرا که آن شب سرنوشت سنگ تمام گذاشت و ...
میگن آدما قبل از اینکه بمیرن ، انگار بهشون الهام داده میشه
که باید بارو بندیلشونو جمع کنن و از این دنیا برن ...
آری .... او رفت ..... او از دنیا رفت ...... اما از قلبم ........ نه .........
امشب فهمیدم که اشکهای آن شبش ، اشکهای شوق نبودند ...
اشکهایی که تنها دلیلش من بودم ...
چرا که او به امروزی که تنها شده ام فکر می کرد و
اشکهای آخرش را برای تنها شدنم می ریخت ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
او رفت ..... برای همیشه .....
نه ........ نه .........
برای همیشه رفت ...... اما ........
اما ماند ......
در قلبم ....
برای همیشه .......
خدایا یادته اون شبی که تو کوچه ی بُن بستِ تنهایی ،
وقتی رو یه نیمکت نشسته بودم ، اومدی پیشم نشستی ؟
من اون شب حالم خیلی بد بود . خیلی ... بغض گلومو گرفته بود .
از خودم بدم می اومد . تو چشمام نگاه کردی و گفتی :
چی شده عزیزم ؟ چرا اِنقد داغونی ؟
بغضم شکست . اشک های خسته و بی رمقم آروم سرازیر شدند !
خدایا یادته چی بهت گفتم ؟
گفتم خیلی گرفتارم
بدجور تو گناه غرق شدم
از حیوون پست تر شدم
تموم صورتم خیسِ اشک شده بود ...
سرمو رو پاهات گذاشتی و گفتی :
آروم باش ... من اینجام ... کنار تو ...
تا اینو گفتی ، خنده ی غریبی روی لب هام نیومده محو شد ...
گفتم خدایا دستامو همیشه بگیر و نزار تنها بمونم
نزار دوباره گم بشم میونِ این همه گناه
نزار دنیا تو دستاش لِهَم کنه
اما خدایا چی شد ؟؟؟
چرا دوباره منو تو این دنیای ترسناک تنها گذاشتی ؟؟؟
مگه یادت رفته اون شب چی بهم گفتی ؟
گفتی : آروم باشم و تو پیشم می مونی ... واسه همیشه ...
اما از اون شب که چند ماه بیشتر نمی گذره و
الان که باز دوباره خودم موندم و خودم ...
نه دستات تو دستامه و نه نگاهت همراهمه
خدایا قرار نبود دستامو به همین زودی وِل کنی ...
قرار نبود تنهام بزاری و اشکهای امیدوارمو نا امید کنی ...
تو که گفتی هیچوقت تنهام نمی زاری ؟
پس چی شد ؟
خدایا یادته ...
خدایا
بیا و بار دیگر دستانم را بگیر تا دوباره گم نشوم
در این دنیای در هم و بر هم
بیا و بار دیگر دستانم را بگیر ، اما این بار محکم تر
خدایا می شنوی ؟
می بینی چگونه بنده ی گناهکارت محتاج توست ؟
می دانم هستی و همچون همیشه یاری ام خواهی کرد
پس بیا
پس بیا و بار دیگر مرا از این دنیایی که در باتلاقش
فرو رفته ام ، نجات ده
بیا و بار دیگر مرا در محبت هایت ، در بخشش هایت و
در آرامش بی انتهایت غرقم کن
تا باز هم آرامش را با یاد تو و در کنار تو
احساس کنم و آرام بگیرم
خدایا بیا و بار دیگر ...
وای زندگی باز هم شروع کردی ؟
مگر قرار نبود که راهمان از هم جدا باشد و
هر کسی مسیر خودش را برود ؟!
مگر قرار نبود گذشته ی هولناکم را به یادم نیاوری ؟
گذشته ای که خودت برایم ساختی و آخر سر گفتی
تقدیرت اینگونه بود !
اصلا بگذار راز این دل بیچاره ام که زخم های درونش پینه بسته اند را
بازگو کنم . دلی که سالهاست بغضش را
پنهان کرده و پژمرده شده ...
اکنون دیگر طاقتم به سر آمده و دیگر تا به کی در خود بسوزم و
همچون شمعی عزادار در سوگ غصه های خاک خورده بشینم ...
بگذار از آغاز تولدم شروع کنم به گلایه های بغض آلودم .
آغازی که خبر پایانش را حس کردم .
به دنیا که آمدم ، احساس کردم تمام اطرافیانم به احترام ورودم
پایکوبی خواهند کرد اما جز سکوتی تلخ ، هیچ خبری نبود !
چرا که با ورودم ، خروج پدرم را از این دنیا صادر کرده بودم !
پدری که با شور و اشتیاق فراوانی روی بچه اش اسم نامیده بود و
برای دیدنش ثانیه ها را به هم وصل می کرد تا زنجیره ی دقایق را
کامل کند و بعد به لوکوموتیوهای روزهای سر در گم تبدیل شود ؛
تا هر چه زودتر ............. بقیه تو ادامه ی مطلب ...